يكشنبه رفتم دانشگاه و ثبت نام كردم. الان من واقعا دانشجوي كارشناسي ارشد در رشته مورد علاقه ام هستم. خدايا صد هزار مرتبه شكرت.
چند روزيه مامان و مادر بزرگم و خالم اومدن خونه ما. فقط يه مطلبي هست كه منو آزار مي ده اونم اينه كه هفته ديگه همسرم امتحان كارشناسي ارشد داره و اصلا با وجود اونا نمي تونه درس بخونه. فقط من اين وسط موندم كه چيكار كنم. نه مي تونم به اونا بگم برن نه اينكه اون مي تونه درس بخونه.
نمي دونم چيكار كنم.
مام كه ديگه از دستش داشتيم منفجر مي شديم تصميم گرفتيم بريم پيش مدير عامل و ................
من هميشه فكر مي كردم كه همكارم واقعا يه آدم مصمم و با ارادس و روي حرفشم هست. وقتي رفتيم توي اتاق مدير عامل انگار نه انگار كه اون بوده كه اون همه حرف رو مي زده . به جاي اينكه جدي باشه و جوري حرف بزنه كه ما بتونيم حقمون رو بگيريم همش مي خنديد. و اين باعث شد كه حرفاي ما رو جدي نگيره.
البته اين مساله يه چيزايي رو به من ياد داد كه به كسي اطمينان صد در صد نكنم.
اون بهترين دوستمه. به شوهرش ماموريت دادن كه برن دبي. خيلي دلم براش تنگ مي شه. خودشم خيلي راضي نبود كه بره. مي گفت دلم تنگ مي شه و .....
اما من خيلي باهاش صحبت كردم و قانعش كردم كه حتي براي يه مدتي هم كه شده اين تجربه رو از دست ندن.
اما فكر نمي كنم كه ديگه برگردن. چون هر كي رفته ديگه دلش نمي خواد برگرده.
راستي در مورد مهموني خيلي خوش گذشت. ما بوديم با يكي ديگه از دوستامون. تا 8 شب اونجا بوديم بعدشم اون يكي دوستم رو رسونديم خونشون و مام رفتيم خونه.
اين روزا دوست خوب كم پيدا مي شه. كسي كه از هر لحاظ باهات جور باشه.
دوست عزيزم اميدوارم كه هركجايي كه هستي هميشه شاد و سربلند باشي
اونقدر كار ريخته سرم كه نمي دونم كدومش رو انجام بدم. از طرف دبگه صاحب خونمون گفته يا بايد مبلغ اجاره و پول پيش خونرو زياد كنيم يا از اينجا بلند بشيم. كه البته ما دنبال خونه ايم. اينقدر قيمتا بالاست كه آدم سرگيجه مي گيره.
راستي در مورد انتقالي هفته پيش كه با هام تماس گرفتن كه برم سازمان مركزي دانشگاه، روز پنج شنبه صبح رفتم. دو تا دكتر اونجا بودن كه اصلا به حرف گوش نمي دادن آخرشم گفتن دو هفته ديگه جوابش رو مشخص مي كنن.
اصلا نمي رسم حتي يه كلمه هم درس بخونم.
ديشب مامانم با اكراه رفت خونه برادرم.
كلاس پيلاتس هم كه دو جلسش رو رفته بودم ديگه نمي رم. چون وزنم يه كمي زياد شده. خودم فكر مي كنم اول بايد وزنم رو كم كنم بعد برم پيلاتس.
اگه بتونم مي خوام اين هفته برم استخر. آخه مامانم خيلي پادرد شديد داره دكتر گفته بايد توي آب راه بره.
خيلي وقته كه نتونستم بيام تو وب.
از هفته پيش تا حالا دوبار رفتيم بروجرد و اومديم خيلي خيلي خسته شدم. شايد كار انتقاليم درست بشه (خداكنه درست بشه)
اونجا تاييد كردن فقط مونده تاييديه سازمان مركزي تهران.
خواهرشوهرم شنبه رفتن دادگاه و از هم جدا شدن. خيلي خيلي حالش بد بود.
مي دونين كلا دلم براي خانوما مي سوزه. زود و به راحتي توسط آقايون به فراموشي سپرده مي شن.
راستي دو سه روزيه سرما خوردم الانم سر درد دارم.
كلاس زبانم رو مي رم. دلم مي خواد تا آخرش رو برم و بتونم يه نمره خوب توي Ielts بگيرم.
هفته پيش چهارشنبه شب رفتيم عروسي جاتون خالي خوش گذشت مخصوصا اينكه اون روز تعطيل شده بود و من نه سر كار بودم نه كلاس زبان.
5 شنبه قرار بود بريم ديدن يه حاج خانم كه چون پروازشون تاخير داشت مجلس كنسل شد.
جمعه مادر شوهر و برادرشوهر و خواهر شوهرم از شهرستان اومدن. شب رفتيم سرزمين عجايب اما اونقدر هوا آلوده بود كه من از سردرد زودتر از بقيه رفتم خونه. (البته شام هم نصفه كاره بود بايد يه سري بهش مي زدم)
شنبه ساعت 12 ظهر قرار بود داييم از مكه بيان كه اونام تاخير داشتن و ساعت 11 شب رسيدن تا از فرودگاه اونا رو برسونيم خونه و بعدشم خودمون برسيم خونه ساعت 2 شب بود. صبح اونقدر خسته بودم كه نتونستم برم شركت.
يكشنبه هم بايد مي رفتيم خونه داييم هم خونه اون حاج خانومي كه مجلسشون بهم خورده بود. فقط خدا رو شكر كه خونه هاشون نزديك همديگه بود.
البته چهارشنبه شب داييم يه مجلس وليمه گرفته كه همه فاميل هستن مام دوباره بايد بريم.
5 شنبه هم عروسي دعوتيم نسبتا فاميل نزديكمون مي شن.
خلاصه اينكه حسابي سرمون شلوغه.
از دست خودم ناراحتم چون تنبلي كردم و اصلا درس نخوندم. آخه ديگه وقتي نمونده.
راستي براي عروسي 5 شنبه بايد برم يه كفش خوشگل بخرم.
جمعه هم تا از خواب بيدار بشيم ساعت 11 بود و يه كم خونه رو مرتب كرديم و عصرم رفتيم خونه مادر بزرگم كه آش پشت پا پخته بود. جاي همه خالي خيلي هم خوشمزه بود.
نا گفته نمونه كه 5 شنبه دستم رو با درب تن ماهي بريدم اونم چه بريدني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مامانمم كه نيست رفته شهرستان بيشتر دلم گرفته.مام قراره ايشالا آخر هفته بريم پيشش
پريروز رفتيم نمايشگاه كتب دانشگاهي اما وقتي رفتيم غرفه نشر پردازش كه جزوه اي كه ميخواستم رو بخريم گفت كه تموم كرده و دو سه ماه ديگه تجديد چاپ مي شه. آخه اون موقع ديگه چه به درد من مي خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد رفتيم انقلاب به اميد اينكه شايد اونجا پيدا بشه كه دريغ از يه جلد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته چاپ قديمش رو دارم.
كارهاي شركت خيلي زياد شده ديگه نمي تونم مثل قبل از اوقات فراغتم استفاده كنم. اگه خدا كمكم نكنه بعيد مي دونم امسال قبول بشم.
راستي اوايل آذر ماه 2 تا عروسي دعوتيم و 2 تا حاجي هم داريم كه از مكه ميان. (يكيشون داييمه)
البته ناگفته نمونه كه با هزار گرفتاري تونستيم دفترچه رو پيدا كنيم آخه هر پست خونه اي كه مي رفتيم تموم كرده بودن.
خيلي عذاب وجدان دارم آخه چند روزه يه كلمم درس نخوندم. ديشب زده بودم به سيم آخر و گفتم ديگه نمي خوام درس بخونم اما نمي دونم چرا هر كاري مي كنم نمي تونم خودم رو راضي كنم (شايد از خودخواهيمه)
امروز ميخوايم بريم يه نمايشگاه براي كتاباي دانشگاهي گذاشتن يه دوري بزنيم.
راستي امروز آخرين روز ثبت نام لاتاريه (پذيرش براي آمريكا).
شايد امشب يا فردا بريم فيلم سنپطرزبورگ رو ببينيم مي گن قشنگه.
البته مي خوايم يه سرم بريم حسن آباد بايد يه كتابخونه بخريم كتابامون توي انباري خراب مي شه.